|
نمیدونم اسمشو چی باید بذارم دلنوشته؟داستان؟زندگی نامه یا ... فقط میدونم باید بنویسم فقط برای اینکه خودم،فکرم،وتمام وجودمو آزاد کنم. خیلی وقته میشناسمش همیشه وهروز میدیدمش یا بهتره بگم حسش میکردم همیشه مواظبم بود هروقت نیاز به کمک داشتم کمکم میکرد؛یجورایی بهش عادت کرده بودم شده بود جزئی از زندگیم؛اگه یه روز حسش نمی کردم آون روزم شب نمی شد.هیچوقت نخواستم بشناسمش یا بهتره بگم باهاش بیشتر آشنا بشم.یادم میاد۷ سال پیش که اومد تاخودشو بهم بشناسونه من بآ ترس و وحشت فرار کردم.اون روز و اون صحنه هیچوقت از یادم نمیره هرجافکر میکردم من ازدیگران کم ترم اون بود که باعث میشد من محبوب همه بشم اون بود که باعث میشد من دوست داشتنی ترین فرد بشم کم کم بهش عادت کردم و فکر میکردم اون هست که فقط به مشکلاتم رسیدگی کنه واون هست که جلو اشتباهاتمو بگیره،اون فقط کارش همینه یا یه جورایی وظـ یـ فـ... همینه.فقط وقتی بهش فکرمیکردم که دچار مشکل میشدم وقتی صداش میزدم که دیگه راهی نداشتم واون بدون هیچ ناراحتی میومد ومشکلاتمو رفع میکرد اون بود که تو اون بهبۀ تنهایی کنار دریای نمک که همه ازش فرار میکردن بدادم رسید وباعث آرامش من شد وباز هم مثل همیشه باعث این شد که محبوب همه شم،اون بود که باعث شد به این برسم وتوی این جادۀسبزترقی راه برم.اما بی توجه به اون بدون کوچکترین تشکر وبا غرور تمام رفتم به راه خودم!!نه..؟به بیراهه.شاید دیگه خسته شده بود باخودش میگفت تا کی من باید مراقبش باشم،منورهاکرد به حال خودم؟!!منو تنها گذاشت!!!؟اما نه این آخر ّ بد جنسیه اون فقط می خواست بهم ثابت کنه بدون اون هیچم و اون باید همیشه کنارم باشه.اما باید این تجربه رو کسب میکردم.من مغرور شده بودم که بدون اون می تونم به راه خودم برم بدون اون....اما اون مثل همیشه مواظبم بود یادم میاد بارها بهم تذکر داد اما من بی توجه به اون تذکرا به راه خودم ادامه میدادم،یادم نرفته کامیون تو اون جاده تذکری بود به من اما من بیتوجهی کردم(گفتم شاید منظور همراهام بودن)اما اون تاکسی بهم فهموند که منظور من بودم اما بازم من بی توجهی کردم.چقدر منو دوست داشت بدون اینکه ناراحت بشه بازم مواظبم بود.اون نذاشت من برم به اون راه راهی که آخرش نیستی بود.ولی من چشاموبسته بودم و به نشونه ها وتذکرا دقت نمی کردم.وشاید اون مجبور شد که راه دیگه ای رو انتخاب کنه و اون....خانوادم بود.اما من از کوری گذشته بودم و کرهم شده بودم تنها راه .شکستن پاهام بود تا از راه بایستم...و من واماندم از راه...نه..! از بیراه تنم میلرزید دلم دیگر توان طپیدن نداشت و چشمانی که مرا میپاییدند سرزنش رو به حد اعلا رسانده بودن<<چرا اینگونه وامانده است مگر نمیدانست آن بیراهه است؟>> کاش آنان می دانستند که این واماندگی راه نیست این افسوس بی فکریست که چرا من که تمام زندگیم نتیجه حضور اوست اینگونه بدون توجه به حضورواخطارهایش به بی راهه رفتم و به خاطر خود به عزیزانم رنج رساندم و حتی اکنون که از بیراهه وامانده ام دست به سوی آن مهربان دراز نمی کنم.خدای من حضور تورا در هر دم وبازدمم احساس میکنم انگاه که ازتمام دنیا نا امید گشته ام تو امید زندگیم بوده ای چه شده مرا که اکنون که بزرگترین کمکت را ازمن دریغ ننمودی و مرا از فرو رفتن در منجلاب بی فکری نجات دادی حتی حاضر نیستم شکرش را بجا آورم .مگر این نبود آنچه را که من خود می خواستم.مگر این نبود آن دست یاری طلبم که به سوی تو دراز کرده بودم آنگاه که تا نیمه های بدنم در باطلاق شیطان فرو رفته بودم. خدایا دست یاریت را از من مگیر که خود دیدی که باتمام توجهاتی که به من داشتی من به بیراهه رفتم وای بران روزی که تو بخواهی دست یاریت را از من بگیری. خدای من بی تو هیچم
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:31  توسط پرنده کوچک(س م ا ی)
|
|
|